تبليغاتX
ایران سرزمین نجیب زادگان

توانمندی زبان فارسی دربرابر زبان عربی

توانايی زبان فارسی در واژه‌سازی

حتما در مدرسه ,تلويزيون , مسجد و ... اين مطلب را شنيده ايد که زبان عربی کاملترين زبان است و به همين علت خداوند قرآن را به زبان عربی نازل کرده است!! اما آيا اين سخن درست است؟  آيا قوانين گیج کننده صرف و نحو زبان عربی را که در مدرسه به کودکان ایرانی می آموزند به ياد داريد؟! (عدد معدود , صفت موصوف , اعلال ,اعراب............!!!!) . گویی اینکه همين قوانين هم توسط دانشمندان ايرانی مثل ابن سيبويه و اخفش و غيره بر اساس قرآن و لهجه قوم قريش تنظيم و استاندارد شده است چون هر قوم و قبيله عربی لهجه و قوانين مختلف خودشان را داشته اند.

اگر منظوراز آموزش زبان عربی آشنايی با مفاهيم قرآن است بايد بگويم که خود عربها هم چيز زيادي از آن متوجه نمی شوند . (اين را من نمی گويم بلکه دقيقا جمله و مثال بالا را از زبان يک عرب عراقی شنيده ام.) پس آيا بهتر نيست به جاي آموزش بيهوده و وقت تلف کن و هزينه بر عربی , معانی اصيل قرآنی و اسلامی را بيشتر و بهتر به بچه مدرسه ايها آموزش داد؟

به سخن گفتن اعراب در شبکه های تلويزيونی و راديويی گوش کنيد . چنان با درشتی و زبری واژه ها را بر حلق و زبان می رانند که انگار چيزي در گلويشان گير کرده.......

ال ال ح ال ع ال ظ ال ص .... ال ال ال......!!

اين همه از آن عربها بيابانگردی بوده که کار و افتخارشان دزدی و راهزنی و کشتار بيگناهان و جمع آوری غنايم و تجاوز به زنان و دختران بوده (و هست) .

تازيان بيابانی که به فرموده خداوند پست ترين مردم و کافر ترين و دو روترين مردم و نفهم ترين نسبت به دين خدا هستند....

الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدروا ان لا يعلم ......... (سوره توبه آيه 97)

و در جاهاي ديگر قرآن مانند سوره شعرا و... بر اين مطلب تاکيد شده است.

آيا به جملات عربی دقت کرده اين که ناقص و نا تمام بوده و از داشتن فعل های

(است , هست , بود مانند افعال مهم to be در انگليسي و فعل های معادل است و بود و مشتقات آنها در زبانهای زنده دنيا) محروم است؟

آيا اين زبان است که با جا به جا شدن يک حرکت معنی کلمه عوض و يا حتی وارونه می- شود؟!

آيا ميدانيد که خود تازيان هم با زبان خود مشکل دارند و بسياري از آن قوانين عجيب را حتی خودشان هم رعايت نمي کنند؟!

آيا ميدانيد اعراب از 14 صيغه صرف فعل عملا فقط از 6 يا حد اکثر 8 تای آن استفاده می- کنند و بقيه کار بردي ندارند؟

يذهب , يذهبان , يذهبون , تذهب , تذهبان , يذهبن , تذهب , تذهبان , تذهبون , تذهبين , تذهبان , تذهبن , اذهب , نذهب.

(حالا تازه اين سالمترين فعل عربی است وای به حال معتل و مهموز و...!!!)

حالا به من بگوييد آيا اين نشانه کامل بودن زبان است که صيغه مذکر مخاطب با صيغه مونث غايب يکسان باشد (تذهب) همچنين براي مثنی آن ( سه بار تذهبان برای سه صيغه متفاوت!) اصلا ببينم اين مثنی مسخره به چه دردی می خورد؟!

اگر زبانی پيدا بشود که براي جمع دو نفر جمع سه نفر جمع 4 نفز -5 نفر و.... صرف فعل جداگانه داشته باشد آيا آن زبان از تازی پيشرفته تر است يا گيج کننده تر ؟!

راستی چگونه ممکن است (به فرموده قرآن ) مردمی پست ترين باشند ولي زبانشان کاملترين؟!

در اينجا خلاصه ای از تحقيقات دانشمند بزرگ ايران زمين جناب آقاي پروفسور محمود حسابی که علاوه بر درجه علمی در فيزيک و رياضی , ايشان بر 5 زبان (پارسی,تازی , انگليسی , فرانسه , آلمانی) به طور کامل و ريشه ای مسلط بوده و با 10 زبان ديگر هم آشنايی داشته اند را در مورد توانمندی زبان فارسی و زبانهای آريايی ( اوستایی - پهلوی . . .  ) بر زبان هاي ديگر به ويژه عربی را ذکر مي کنم.

بيا ييم ارزش زبان شيوا و آهنگين و زيبا و توانای فارسی را بدانيم و آنرا پاس بداريم و از زنگار واژگان لاتين و عربی پاکش کنيم.

جستار زير، نوشتاری بسيار گويا و شيوا از روان‌شاد دکتر محمود حسابی، دانشمند بزرگ و فرزانه ايرانی، است که توانايی و قدرت بالا و برتر زبان پارسی را در واژه‌سازی، در مقايسه با بسياری ديگر از زبان‌‌های جهان، با شرح و بيانی دانشوارانه و روش‌مند، به نمايش مي‌گذارد و به دشمنان فرهنگ و هويت ريشه‌دار ايراني، پاسخي کوبنده و درهم‌شکننده مي‌دهد.

 مقاله پژوهشی دکتر حسابی:

در تاريخ جهان، هر دوره‌ای ويژگی ‌هايی داشته است. در آغاز تاريخ، آدميان زندگی قبيله‌ای داشتند و دوران افسانه‌ها بوده است. پس از پيدايش کشاورزی، دوره ده‌نشينی و شهرنشينی آغاز شده است. سپس دوران کشورگشايی ‌ها و تشکيل پادشاهی ‌های بزرگ مانند پادشاهی‌‌ های هخامنشيان و اسکندر و امپراتوری رم بوده است. پس از آن، دوره هجوم اقوام بربری بدين کشورها و فروريختن تمدن آن‌ها بوده است. سپس دوره رستاخيز تمدن است که به نام رنسانس شناخته شده است. تا آن دوره ملل مختلف دارای وسايل کار و پيکار يکسان بودند. می ‌گويند که وسايل جنگی سربازان رومی و بربرهای ژرمنی با هم فرقی نداشته و تفاوت تنها در انضباط و نظم و وظيفه‌شناسی لژيون‌های رومی بوده که ضامن پيروزی آن‌ها بوده است. همچنين وسايل جنگی مهاجمين مغول و ملل متمدن چندان فرقی با هم نداشته است.

از دوران رنسانس به اين طرف، ملل غربی کم‌کم به پيش‌رفت‌های صنعتی و ساختن ابزار نوين نايل آمدند و پس از گذشت يکی دو قرن، ابزار کار آن‌ها به اندازه‌ای کامل شد که ملل ديگر را يارای ايستادگی در برابر حمله آن‌ها نبود. هم‌زمان با اين پيش‌رفت صنعتی، تحول بزرگی در فرهنگ و زبان ملل غرب پيدا شد؛ زيرا برای بيان معلومات تازه، ناگزير به داشتن واژه‌های نوينی بودند و کم‌کم زبان‌های اروپايی دارای نيروی بزرگی برای بيان مطالب مختلف گرديدند.

در اوايل قرن بيستم، ملل مشرق پی به عقب‌ماندگی خود بردند و کوشيدند که اين عقب‌ماندگس را جبران کنند. موانع زيادی سر راه اين کوشش‌ها وجود داشت و يکی از آن‌ها نداشتن زبانی بود که برای بيان مطالب علمی آماده باشد. بعضی ملل چاره را در پذيرفتن يکی از زبان‌های خارجی برای بيان مطلب ديدند؛ مانند هندوستان، ولي ملل ديگر به واسطه داشتن ميراث بزرگ فرهنگی نتوانستند اين راه حل را بپذيرند که يک مثال آن، کشور ايران است.

براي بعضی زبان‌ها، به علت ساختمان مخصوص آن‌ها، جبران کم‌بود واژه‌های علمی، کاری بس دشوار و شايد نشدنی است، مانند زبان‌های سامی ,که اشاره‌ای به ساختمان آن‌ها خواهيم کرد.

بايد خاطرنشان کرد که شمار واژه‌ها در زبان‌های خارجی، در هر کدام از رشته‌های علمی خيلی زياد است و چند ميليون است. پيدا کردن واژه‌هايی در برابر آن‌ها کاری نيست که بشود بدون داشتن يک روش علمی مطمئن به انجام رسانيد و نمی ‌شود از روی تشابه و استعاره و تقريب و تخمين در اين کار پُردامنه به جايی رسيد و اين کار بايد از روی اصول علمی معينی انجام گيرد تا ضمن عمل، به بن‌بست برنخورد.

براي اين که بتوان در يک زبان به آسانی واژه‌هايی در برابر واژه‌های بي‌شمار علمی پيدا کرد، بايد امکان وجود يک چنين اصول علمی‌ای در آن زبان باشد. می ‌خواهيم نشان دهيم که چنين اصلی در زبان فارسی وجود دارد و از اين جهت، زبان فارسی زبانی است توانا، در صورتی که بعضی زبان‌ها ,گو اين که از جهات ديگر سابقه درخشان ادبی دارند ,ولی در مورد واژه‌های علمی ناتوان هستند. اکنون از دو نوع زبان که در اروپا و خاورنزديک وجود دارد صحبت مي‌کنيم که عبارت‌اند از: زبان‌های هندواروپايی (Indo-European) و زبان‌های سامی (Semitic) [= زبان‌های: عبری، عربی]. زبان فارسی از خانواده زبان‌های هندواروپايي (آريايی) است.

در زبان‌های سامی واژه‌ها بر اصل ريشه‌های سه حرفی يا چهار حرفی قرار دارند که به نام ثلاثی و رباعی گفته می ‌شوند و اشتقاق واژه‌های مختلف براساس تغيير شکلی است که به اين ريشه‌ها داده می ‌شود و به نام ابواب خوانده می ‌شود. پس شمار واژه‌هايی که ممکن است در اين زبان‌ها وجود داشته باشد، نسبت مستقيم دارد با شمار ريشه‌هاي ثلاثی و رباعی. پس بايد بسنجيم که حداکثر شمار ريشه‌های ثلاثی چه قدر است. براي اين کار يک روش رياضی به نام جبر ترکيبي (Algebre Combinatoire) به کار می ‌بريم. حداکثر تعداد ريشه‌های ثلاثی مجرد مساوی 19656 (نوزده هزار و ششصد و پنجاه و شش)می شود و نمی ‌تواند بيش از اين تعداد ريشه ثلاثی در اين زبان وجود داشته باشد . درباره ريشه‌های رباعی می ‌دانيم که تعداد آن‌ها کم است و در حدود پنج درصد تعداد ريشه‌های ثلاثی است، يعني تعداد آن‌ها در حدود 1000 است. چون ريشه‌های ثلاثی‌ای نيز وجود دارد که به جای سه حرف فقط دو حرف وجود دارد که يکی از آن‌ها تکرار شده است؛ مانند فعل (شَدَّ) که حرف «د» دوبار به کار رفته است. از اين رو بر تعداد ريشه‌هايی که در بالا حساب شده است، چندهزار می ‌افزاييم و جمعاً عدد بزرگ‌تر بيست و پنج هزار (25000) ريشه را می ‌پذيريم.

چنان که گفته شد، در زبان‌های سامی از هر فعل ثلاثی مجرد ميی توان با تغيير شکل آن و يا اضافه [کردن] چند حرف، کلمه‌های ديگری از راه اشتقاق گرفت که عبارت از ده باب متداول می ‌باشد، مانند: فَعّلَ، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ … از هر کدام از افعال، اسامی مختلفی اشتقاق مي‌يابد: اول، نام‌های مکان و زمان؛ دوم، نام ابزار؛ سوم، نام طرز و شيوه؛ چهارم، نام حرفه؛ پنجم، اسم مصدر؛ ششم، صفت (که ساختمان آن ده شکل متداول دارد)؛ هفتم، رنگ؛ هشتم، نسبت؛ نهم، اسم معنی. با در نظر گرفتن همه انواع اشتقاق کلمات، نتيجه گرفته می ‌شود که از هر ريشه‌ای حداکثر هفتاد مشتق می توان به دست آورد (البته در عمل حدود 3/1 آن کاربرد دارد.). پس هر گاه تعداد ريشه‌ها را که از 25000 کم‌تر است در هفتاد ضرب کنيم، حداکثر کلمه‌هايی که به دست مي‌آيد 1750000 = 70 × 25000 ( که يک عملا حدود 600000 ششصد هزار تا يعني يک سوم آن قابل استفاده است) کلمه است. يک اشکالي که در فراگرفتن اين نوع زبان است، اين است که برای تسلط يافت به آن بايد دست‌کم 25000 (بيست و پنج هزار) ريشه را از برداشت و اين کار برای همه مقدور نيست، حتی برای اهل آن زبان، چه رسد به کسانی که با آن زبان بيگانه هستند. اکنون اگر تعداد کلمات لازم آن از 600 هزار عدد بگذرد، ديگر در ساختار اين زبان راهی برای ادای یک معنی نوين وجود ندارد مگر اين که معنی تازه را با يک جمله ادا کنند. به اين علت است که در فرهنگ‌های لغت از يک زبان اروپايی به زبان عربی می ‌بينيم که عده زيادی کلمات به وسيله يک جمله بيان شده است، نه به وسيله يک کلمه! مثلاً کلمه Confronation که در فارسی آن را می ‌شود به «روبه‌رويی» ترجمه کرد، در فرهنگ‌های فرانسه يا انگليسی به عربی، چنين ترجمه شده است: «جعل الشهود و جاهاً و المقابله بين اقولهم»!!! کلمه Permeabtlity که می ‌توان آن را در فارسی با کلمه «تراوايی» بيان کرد، در فرهنگ‌های عربی چنين ترجمه شده است: امکان قابلية الترشح!!!

اشکال ديگر در اين زبان‌‌ا، اين است که چون تعداد کلمات کم‌تر از تعداد معانی مورد لزوم است و بايد تعداد زيادتر معانی ميان تعدا کم‌تر کلمات تقسيم شود، پس به هر کلمه‌ای چند معنی تحميل می ‌شود در صورتی که شرط اصلی يک زبان علمی اين است که هر کلمه‌ای فقط به يک معنی دلالت بکند تا هيچ گونه ابهامی در فهميدن مطلب علمی باقی نماند. به طوری که يکی از استادان دانشمند دانشگاه اظهار می ‌کردند، در يکی از مجله‌های خارجی خوانده‌اند که در برابر کلمات بی ‌شمار علمی که در رشته‌های مختلف وجود دارد، آکادمی مصر که در تنگنای موانع [ياد شدن در] بالا واقع شده است، چنين نظر داده است که بايد از به کار بردن قواعد زبان عربی در مورد کلمات علمی صرف نظر کرد و از قواعد زبان‌های هندواروپايی استفاده کرد. مثلاً در مورد کلمه Cephalopode که به جانوران نرم‌تنی گفته می ‌شود مانند «اختاپوس» که سر و پای آن‌ها به هم متصل‌اند و در فارسی به آن‌ها «سرپاوران» گفته شده است، بالاخره کلمه « رأسه رجليه !!» را پيش‌نهاد کرده‌اند که اين ترکيب به هيچ وجه عربی نيست. برای خود کلمه Mollusque که در فارسی «نرم‌تنان» گفته می ‌شود، در عربی يک جمله به کار می ‌رود: «حيوان عادم الفقار»!

قسمت دوم صحبت ما مربوط به ساختمان زبان‌های هندواروپايی است. می ‌خواهيم ببينيم چگونه در اين زبان‌ها می ‌شود تعداد بسيار زيادی واژه علمی را به آسانی ساخت. زبان‌فارسی دارای شمار کمی ريشه در حدود 1500 (هزار و پانصد) عدد می ‌باشند و دارای تقريباً 250 پيشوند (Prefixe) و در حدود 600 پسوند (Suffixe) هستند که با اضافه کردن آن‌ها به اصل ريشه می ‌توان واژه‌های ديگری ساخت. مثلاً از ريشه «رو» ميی توان واژه‌های «پيشرو» و «پيشرفت» را با پيشوند «پيش»، و واژه‌های «روند» و «روال» و «رفتار» و «روش» را با پسوندهای «اند» و «ار» و «اش» ساخت. در اين مثال، ملاحظه می ‌کنيم که ريشه «رو» به دو شکل آمده است: يکی «رو» و ديگری «رف». با فرض اين که از اين تغيير شکل ريشه‌ها صرف نظر کنيم و تعداد ريشه‌ها را همان 1500 بگيريم، ترکيب آن‌ها با 250 پيشوند، تعداد 375000 = 250 × 1500 (سيصد و هفتاد و پنج هزار) واژه را به دست می دهد. اينک هر کدام از واژه‌هايی که به اين ترتيب به دست آمده است را می ‌توان با يک پسوند ترکيب کرد. مثلاً از واژه «خودگذشته» که از پيشوند «خود» و ريشه «گذشت» درست شده است، ميی توان واژه «خودگذشتگی» را با افزودن پسوند «گی» به دست آورد و واژه «پيشگفتار» را از پيشوند «پيش» و ريشه «گفت» و پسوند «ار» به دست آورد. هرگاه 375000 واژه‌ای را که از ترکيب 1500 ريشه با 250 پيشوند به دست آمده است با 600 پسوند ترکيب کنيم، تعداد واژه‌هايی که به دست ميی آيد، می ‌شود 225000000 = 600 × 375000 (دويست و بيست و پنج ميليون !!!!!!!!!!!!!). بايد واژه‌هايی را که از ترکيب ريشه با پسوند‌های تنها به دست می- آيد نيز حساب کرد که می ‌شود 900000 = 600 × 1500 (نهصد هزار). پس جمع واژه‌هايی که فقط از ترکيب ريشه‌ها با پيشوندها و پسوندها به دست می ‌آيد، مي‌شود: 226275000 = 900000 + 375000 + 225000000 يعني دويست و بيست و شش ميليون و دويست و هفتاد و پنج هزار واژه. در اين محاسبه فقط ترکيب ريشه‌ها را با پيشوندها و پسوندها در نظر گرفتيم، آن هم فقط با يکی از تلفظ‌های هر ريشه. ولی ترکيب‌های ديگری نيز هست مثل ترکيب اسم با فعل (مانند: پياده‌رو) و اسم با اسم (مانند: خردپيشه) و اسم با صفت (مانند: روشن‌دل) و فعل با فعل (مانند: گفتگو) و ترکيب‌های بسيار ديگر در نظر گرفته شده و اگر همه ترکيب‌های ممکن را در زبان‌های هندواروپايی بخواهيم به شمار آوريم، تعداد واژه‌هايی که ممکن است وجود داشته باشد، مرز معينی ندارد و نکته قابل توجه اين است که برای فهميدن اين ميليون‌ها واژه فقط نياز به فراگرفتن 1500 ريشه و 850 پيشوند و پسوند داريم، در صورتی که ديديم در يک زبان سامی (تازی) برای فهميدن دو ميليون واژه بايد دست‌کم 25000 ريشه را از برداشت و قواعد پيچيده صرف افعال و اشتقاق را نيز فراگرفت و در ذهن نگاه داشت.

اساس توانايی زبان‌های هندواروپايی در يافتن واژه‌های علمی و بيان معانی همان است که شرح داده شد. زبان فارسی يکی از زبان‌های هندواروپايی است و دارای همان ريشه‌ها و همان پيشوندها و پسوندها است. تلفظ حروف در زبان‌های مختلف هندواروپايی متفاوت است ولی اين تفاوت‌ها طبق يک روالی پيدا شده است. توانايی‌ای که در هر زبان هندواروپايی وجود دارد، مانند يونانی و لاتين و آلمانی و فرانسه و انگليسی، در زبان فارسی هم همان توانايی وجود دارد. روش علمی در اين زبان‌ها مطالعه شده و آماده است و برای زبان فارسی به کار بردن آن‌ها بسيار ساده است. براي برگزيدن يک واژه علمی در زبان فارسی فقط بايد واژه‌ای را که در يکي از شاخه‌های زبان‌های هندواروپايی وجود دارد با شاخه فارسی مقايسه کنيم و با آن هم‌آهنگ سازيم.

 

پژوهش و گردآوری از محمدرضا , ارشام پارسی .

www.ariarman.com:منبع

+ نوشته شده توسط داریوش در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 14:30 |
 گذری بر زندگی حکیم ابولقاسم فردوسی :                                  

فردوسی در سال 329 هجری برابر با 940 ميلادی در روستای باژ از توابع طوس در خانواده ای از طبقه دهقانان ديده به جهان گشود و در جوانی شروع به نظم برخی از داستانهای قهرمانی كرد. در سال 370 هجری برابر با 980 ميلادی زير ديد تيز و مستقيم جاسوس های بغداد و غزنين ، تنظيم شاهنامه را آغاز می كند و به تجزيه و تحليل نيروهای سياسی بغداد و عناصر ترک داخلی آنها مي پردازد. فردوسی ضمن بيان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنين ، بلكه با عناصر داخلی آنها نيز مي ستيزد و در واقع ، طرح تئوری نظام جانشين عرب و ترک را می ريزد حداقل آرزوی او اين بود كه تركيبی از اقتدار ساسانيان و ويژگيهای مثبت سامانيان را در ايران ببيند. چهار عنصر اساسی برای فردوسی ارزشهای بنيادی و اصلی به شمار مي آيد و او شاهنامه خود را در مربعی قرار داده كه هر ضلع آن بيانگر يكی از اين چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: مليت ايرانی ، خردمندی ، عدالت و دين ورزی او هر موضوع و هر حكايتي را برپايه اين چهار عنصر تقسيم می كند. علاوه بر اين ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگی ما ايرانيان است كه می كوشد تا به تاخت و تاز ترک های متجاوز و امويان و عباسيان ستمگر پاسخ دهد او ايرانی را معادل آزاده می داند و از ايرانيان با تعبير آزادگان ياد می كند؛ بدان سبب كه پاسخی به ستمهای امويان و عباسيان نيز داده باشد؛ چرا كه مدت زمان درازی ، ايرانيان ، موالی خوانده می شدند و با آنان همانند انسان های درجه دوم رفتار می شد بنابراين شاهنامه از اين منظر، بيش از آن كه بيان انديشه ها و نيات يک فرد باشد، ارتقاي نگرشی ملی و انسانی و يا تعالی بخشيدن نوعی جهانبينی است. سی سال بعد يعنی در سال 400 هجری برابر با 1010 ميلادی پس از پايان خلق شاهنامه اين اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوی نشان داده می شود. به علت های گوناگون كه مهمترينشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حكومتی با فردوسی باعث برگشتن فردوسی به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر پارسی در سال 411 هجری برابر با 1020 ميلادی در زادگاه خود بدرود حيات گفت ولي ياد و خاطره وی برای همه دوران در قلب ايرانيان جاودان مانده است.

زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداريم ، تقريبا چيزی از شخصيت ، عقايد، خاطرات و افكار نظام يافته ما باقی نخواهد ماند بدون زبان ، موجوديت انسان هم به پايان مي رسد زبان ، ذخيره نمادين انديشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداری ها، افكار قالبی و انگيزه هایی است كه در سوق دادن و تجلی هويت فرهنگی انسانها نقش اساسی دارد.همگان بر اين باورند كه واژه ها در كارگاه انديشه و جهان بيني انديشمندان و روشنفكران هر دوره در هم مي آميزند تا زايش مفاهيم عميق انسانی تا ابد تداوم يابد. با وجود اين ، در يک داوری دقيق ، تمايزات غيرقابل كتمان و قوت كلام سخنسرای نام آور ايرانی حكيم ابوالقاسم فردوسی با همتايان هم عصر خود آشكارا به چشم می خورد زبان و كلمات برآمده از ذهن فرانگر و تيزبين او، در محدوديت قالبهای شعری ، تن به اسارت نمی سپارد و ناگزير به گونه شگفت آوری زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسی به علت ضرورت زمانی و جو اختناق حاكم در زمان خود، بالاجبار برای بيان مسائل روز: زبانی كنايه و اسطوره ای انتخاب كرده است ؛ در حالي كه محتواي مورد بحث او مسائل جاری زمان است بدين اعتبار، فردوسی از معدود افرادی است كه توان به تصوير كشيدن جنايات قدرت سياسی زمان خويش را داشته است پايان سخن آن كه انگيزه فردوسی از آفريدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سياسی ، اقتصادی و فرهنگی خلفای عباسی و سلطه اميران ترک بود .

شادروان ملک الشعرای بهار می فرماید :

آنچه كورش كرد و دارا وانچه زرتشت مهين                        زنده گشت از همت فردوسی سحـر آفرين
نام ايــــران رفته بــود از يـاد تا تـازی و تـرک                        تركــتــازی را بــرون راندند لاشـــه از كـمين
ای مبـــارک اوستـــاد‚ ای شاعـــر والا نژاد                           ای سخن هایت بسوی راتی و حلبی متین    
  
با تـــو بد كـــردند و قــدر خدمتت نشناختند                         آزمـــنـــدان بــخيـــل و تاجـــداران ضـنین     

  حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است. فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به ایران و تمدن کهن ایرانی بود که او را به فکر به نظم در آوردن متون باستانی و دینی ایرانیان به صورت شاهنامه انداخت. چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن نسکهای پهلوی و اوستایی و کتیبه های کهن ایرانی آنها را به صورت داستانهای شیرین و آموزنده شاهنامه در آورد و نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.

او خود می گوبد:

بسی رنج بردم بدین سال سی                     عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند                        که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب                          ز باران و از تابش آفتاب

 

فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

اَلا ای برآورده چرخ بلند                             چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی                         به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال                        پراکنده شد مال و برگشت حال

بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.

اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.

بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد سلطان محمود به بی دینی متهم شد و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد. ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.

به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست". گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو

 سطان محمد گفت وسپس از ترس مجازت غزنین را ترک کرد وچندی در شهرهایی چون هرات،ری وطبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت سرانجم در زادگاه خود شهر طوس درگذشت. تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند. فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند. درمورد آرامگاه وی باید یادآور شد که در هزارمین سال ولادت وی به فرمان رضا شاه پهلوی پس از دعوت از بزرگ ترین خاورشناسان - شاهنامه شناسان و ایران شناسان جهان در داخل باغ خود فردوسی بنا گشت . برای ساخت این مجموعه زیبا از بزرگ ترین معاران ایران بهره برده شد . سرستونهای شهر پارسه ( تخت جمشید ) و نشان ملی فروهر زرتشت نیز از مهم ترین آثار این آرامگاه است . داخل آن نیز با صحنه های سنگ تراشی شده از نبردهای ایرانیان مزین شده است .

در تاریخ آمده است که چند سال بعد، سلطان محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا هدایی برای وی از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند. اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند. از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد. شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان پارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات پارسی است. فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد. او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

+ نوشته شده توسط داریوش در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 15:28 |

آیین زناشویی در ایران باستان

 در كيش ايران باستان زناشویی به منظور زندگی خوش و خرم و اتحاد و اتفاق و ازدياد نفوس و تشكيل خانواده چنان بر پايه صحيح و محكم استوار بوده كه خود به خود ضامن بقا و دوام زندگي مشترک بود و مهر ومحبت را بين زن و شوهر برای هميشه برقرار می ساخت.زرتشت در گات ها يسنا پنجاه و سه بند به پسران و دخترانی كه می خواهند با هم پيمان ازدواج ببندند اندرز می دهد كه ای دختران شوی كننده و ای دامادان ،اينک بياموزم و آگاهتان كنم .با غيرت از براي زندگانی پاک منشی بجوشيد.هر یک از شما بايد در كردار نيک از ديگری پيشی جويد و از اين راه زندگانی خود را خوش و خرم سازد.در كيش زرتشتی از لحاظ نظم به كارهاي دنيا و محكم ساختن يگانگی و جلوگيری از فساد اخلاقی ،در مورد زناشویی تاكيد زياد گرديده و اين كار به خوبی ستوده شده است.چنانكه در فرگرد چهارم بند چهل و هفت ونديداد اهورامزدا می فرماید:"اي اسپيتمان زرتشت هر آينه ،من مرد زندار را بر مرد بی زن و مرد خانه دار را بر مرد بی خانمان ترجيح می دهم.باز در فقره چهل و چهار می فرماید:"وظيفه هر شخصی است كه برادران همكيش خود را در كسب مال و داشتن همسر راهنمایی و مساعدت كند."در دين زرتشت كمک كردن برای ازدواج كسانی كه به سن بلوغ رسيده و به علت ناداری بی همسر مانده -اند،از كارهای خوب و پر ثواب شمرده می شود.

 موانع زناشویی در دین زرتشت:

 زناشويی در ميان خويشاوندان در موارد زير ممنوع است:

1.    نسبت به زن:نزديكتر از پسر عمو و پسر خاله و پسر دايی و همچنين پدر خوانده،برادر خوانده و پسر شوهر جايز نيست.

2.    نسبت به مرد:نزديكتر از دختر عمو و دختر عمه ودختر دايی و نيز مادر خوانده،و دختر خوانده را به زني گرفتن جايز نيست.

3.    نسبت به زن و مرد:در مورد برادران يا خواهران رضاعي بطور كلي موانع مزبور جاري است.

4.  در مورد مهريه:در كيش زرتشتي چون رهايي اختياري نيست ، به اين جهت براي زناشويي مهريه اي قيد نميشود.

 

امكان فسخ زناشويی يا رهايی:

1.    يكی از طرفين ديوانه بوده يا اختلال حواس داشته باشد در صورتی كه طرف ديگر آگاه نبوده باشد،بنا به تقاضاي طرفی كه سالم است ازدواج قابل فسخ است.

2.    هرگاه شوهر عنين بوده و مردي نداشته باشد زن ميتواند تقاضاي طلاق كند.

3.    هر گاه ثابت شود زن مرتكب زنا شده،شوهر ميتواند او را رها سازد و اگر ثابت شود كه شوهر با زن ديگر زنا كرده است ،زن هم ميتواند تقاضای طلاق كند.

4.    هر گاه شوهر به مدت سه سال مخارج زندگی زن را ندهد،زن ميتواند تقاضاي طلاق دهد.

5.    هر گاه زن از اذيّت شوهر در خطر باشد ميتواند تقاضای رهایی كند.

6.    هر گاه زن ناشزه(زنی كه به شوهر خود تمكين نكرده،نا فرمانی كند)باشد و رفتارش باعث خطر گردد،شوهر ميتواند تقاضای طلاق كند.

7.    هر گاه شوهر زن ديگری داشته كه در موقع ازدواج پنهان كرده و يا زن شوهر ديگري داشته باشد ازدواج بعدی خود به خود باطل است.

8.    وقتی كه مرد يا زن ترک دين زرتشت كند طلاق جايز است.

 

گواه گيران مجلس عقد:

در اين مجلس بزرگان و موبدان حاضر می شوند،موبد پس از شنيدن اقرار رضايت از عروس و داماد اندرزهای سودمند اخلاقی و دينی داده برايشان چنين دعا ميكند:

هر دو تن را شادماني افزون باد.هميشه با فر و جلال باشيد ، به خوبی و خوشی زندگی كنند،در ترقی و افزايی باشند،به كردار نيک سزاوار باشند،نيک پندار باشند،در گفتار نيكو باشید،در كردار نيكي به جاي آوريند،از هر گونه بد انديشی دور بمانيد.هر گونه بكاهد،هر گونه بدكاری بسوزاد،راستی پايدار باد،جادوييی سرنگون باد،در مزديسنی استوار باشيد،محبت داشته باشيد با كردار نيک مال تحصيل كنيد.

با بزرگان يک دل و يک زبان باشند،با یاران فروتن و نرم خو و خوشیین باشند،غيبت مكنند،غضبناک نشوند،از برای شرم گناه نكنند،حرص مبريند،از برای چيزی بيجا دردمند نشويند،حسد  مبرند،كبر و منی نكنيد،هوا و هوس نپروز ند،مال كسان را به نا حق مبرند،از زن و شوهر كسان پرهيز داريد از كوشش نيک خود برخوردار باشند،با حرص انباز مشوند،با غيبت كننده همراه نباشند،با بدنام پيوند نكنند،با بيچارگان پيكار نكنيد،پيش پادشاهان سخن سنجيده گوييد،مانند پدر نامور باشند،در هر صورت مادر را نيازارند،و به واسطه راست گفتن كامياب و كامروا باشيد.

پس از آن عروس و داماد دست پيوند بهم داده دور آتش ميگردند و ساير تشريفات عروسي به طور معمول است انجام ميشود.

+ نوشته شده توسط داریوش در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 16:32 |

گذری بر زندگی نادر شاه افشار:

نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایرانی بعد از اسلام است ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد. زمانی که افغان ها و روسیه ای ها و عثمانی ها از اطراف به ایران حمله کرده بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود نادرشاه به همراه عده ای سوار به طهماسب صفوی که به کین پدر برخواسته بود ملحق گشت و فتّنه های داخلی راازبین برده وکشور را از چند دستگی خارج نمود و افغانها را بیرون کرد، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادرشاه در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران به دلیل عدم توانایی خویش به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت. نادرشاه با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقازکه در اشغال نیروهای روس بود رفت که با کمال تعّجب دید سربازان روسی خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته بودند در مسیر بازگشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران((بزرگان)) از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پشت پرده خاندان صفوی بود.و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدوی آمدند و خبر آوردند که مجلس به صلاحیّت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادرشاه همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش ببندد. او سه بار به پادشاه هند اخطار نمود که افسران اشرف- افغان را که به طور تقریبی800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به دولت ایران تحویل دهد که به علّت عدم انجام این کار سپاه ایران از رود سند گذشت و به سوی هندوستان تاخت وآنجا را تسخیر نمود و سرانجام 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت: ((ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت.)) محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادرشاه از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار اونادرشاه گفت: جوانان ایرانی به کتاب نیازمندند سالها حضور بیگانه باعث نابودی تاریخ مکتوب ما را شده است محمد گورکانی ازدرخواست وی متعجّب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادرشاه هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملّی ایرا ن در بانک مرکزی است . نادرشاه افشار12 سال سطنت نمود و در سال 1160 به وسیله عده ای خائن کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که او از 15 سالگی تا 25 سالگی به همراه مادرش در بردگی اُزبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اُردوگاه اُزبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادی خواهی همپیمان گشت...

در اینجا گزیده ای از سخنان پندآموز نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم:

نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر دو طرف میدان به حقّ خویش قانع باشند.

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جایی نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

XXXX

نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

XXXX

نادر شاه افشار : هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

XXXX

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

XXXX

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

XXXX

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

XXXX

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .

XXXX

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

XXXX

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

XXXX

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

XXXX

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .

+ نوشته شده توسط داریوش در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 14:27 |
به خشنودی اهورامزدا
 
درود بر همگی شما
 
نام های اصیل ایرانی همراه معنی
 
برای دیدن نام های اصیل بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط داریوش در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 15:7 |
تاریخچه پرچم شیر و خورشید

پیشینه

نخستین اشاره در تاریخ اساطیر ایران به وجود پرچم، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژی دهاک(ضحاک) بر میگردد. در آن هنگام کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی نشانید.
فریدون نیز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پیش بند کاوه را با دیباهی زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر
بدان
افزودند، آن را درفش شاهی خواند و بدین سان " درفش کاویان " پدید آمد. ((نخستین رنگهای پرچم ایران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه ی ویژه بر روی آن وجود داشته باشد.)) درفش کاویان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاریخ تا پیش از حمله اعراب به ایران، بویژه در زمان ساسانیان و هخامنشیان پرچم ملی و نظامی ایران را درفش کاویان میگفتند، هر چند این درفش کاویانی اساطیری نبوده است
محمدبن جریر طبری در کتاب تاریخ خود به نام الامم و الملوک مینویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازی دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتی متر به حساب آوریم، تقریباً پنج متر عرض و هفت متر طول میشود. ابوالحسن مسعودی در مروج اهب نیز به همین موضوع اشاره میکند.
به روایت اکثر کتب تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت می رسید تعدادی جواهر بر آن می افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ایران، در جنگی که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خلیفه مسلمانان، بردند وی از بسیاری گوهرها، دُرها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود دچار شگفتی شد و به نوشته فضل الله حسینی قزوینی در کتاب المعجم مینویسد: " امیر المومنین سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانیدند. "
با فتح ایران به دست اعراب - مسلمان، ایرانیان تا دویست سال هیچ درفش یا پرچمی نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملی ایران زمین، یعنی ابومسلم خراسانی و بابک خرم دین داری پرچم بودند. ابومسلم پرچمی یکسره سیاه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همین روی بود که طرفداران ین دو را سیاه جامگان و سرخ جامگان می خواندند. از آنجایی که علمای اسلام تصویرپردازی و نگارگری را حرام میدانستند تا سالهای مدید هیچ نقش و نگاری از جانداران بر روی درفش ها تصویر نمی شد.

نخستین تصویر بر روی پرچم ایران

در سال 355 خورشیدی 976 میلادی که غزنویان، با شکست دادن سامانیان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوی برای نخستین بار دستور داد نقش یک ماه را بر روی پرچم خود که رنگ زمینه آن یکسره سیاه بود زردوزی کنند. سپس در سال 410 خورشیدی ( 1031 میلادی ) سلطان مسعود غزنوی به انگیزه دلبستگی به شکار شیر دستور داد نقش و نگار یک شیر جایگزین ماه شود و از آن پس هیچگاه تصویر شیر از روی پرچم ملی ایران برداشته نشد تا انقلاب ایران در سال 1979 میلادی.

افزوده شدن نقش خورشید بر پشت شیر

در زمان خوارزمشاهیان یا سلجوقیان سکه هایی زده شد که بر روی آن نقش خورشید بر پشت آمده بود، رسمی که به سرعت در مورد پرچمها نیز رعایت گردید. در مورد علت استفاده از خورشید دو دیدگاه وجود دارد، یکی اینکه چون شیر گذشته از نماد دلاوری و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشید در ماه مرداد در اوج بلندی و گرمی خود است، به این ترتیب همبستگی میان خانه شیر ( برج اسد ) با میانه تابستان نشان داده می شود. نظریه دیگر بر تاثیر آیین مهرپرستی و میتراییسم در ایران دلالت دارد و حکایت از آن دارد که به دلیل تقدس خورشید در این آیین، ایرانیان کهن ترجیح دادند خورشید بر روی سکه ها و پرچم بر پشت شیر قرار گیرد.

پرچم در دوران صفویان

در میان شاهان سلسله صفویان که حدود 230 سال بر ایران حاکم بودند تنها شاه اسماعیل اول و شاه طهماسب اول بر روی پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشتند. پرچم شاه اسماعیل یکسره سبز رنگ بود و بر بالای آن تصویر ماه قرار داشت. شاه طهماسب نیز چون خود زادۀ ماه فروردین ( برج حمل ) بود دستور داد به جای شیر و خورشید تصویر گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روی پرچمها و هم بر سکه ها ترسیم کنند. پرچم ایران در بقیۀ دوران حاکمیت صفویان سبز رنگ بود و شیر و خورشید را بر روی آن زرد
وزی می کردند. البته موقعیت و طرز قرارگرفتن شیر در همۀ این پرچمها یکسان نبوده، شیر گاه نشسته بوده، گاه نیمرخ و گاه رو به سوی بیننده. در بعضی موارد هم خورشید از شیر جدا بوده و گاه چسبیده به آن. به استناد سیاحت نامه ژان شاردن جهانگرد فرانسوی استفاده او بیرق های نوک تیز و باریک که بر روی آن آیه ای از قرآن و تصویر شمشیر دو سر علی یا شیر خورشید بوده، در دوران صفویان رسم بوده است. به نظر می آید که پرچم ایران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردی خود ساخته بود توانست با کوششی عظیم ایران را از حکومت ملوک الطویفی رها ساخته، بار دیگر یکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوی جنوب تا دهلی، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چین پیشروی کرد. در همین دوره بود که تغییراتی در خور در پرچم ملی و نظامی ایران بوجود آمد. درفش شاهی یا بیرق سلطنتی در دوران نادرشاه از ابریشم سرخ و زرد ساخته می شد و بر روی آن تصویر شیر و خورشید هم وجود داشت اما درفش ملی ایرانیان در این زمان سه رنگ سبز و سفید و سرخ با شیری در حالت نیمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشیدی نیمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دایره خورشید نوشته بود: " المک الله " سپاهیان نادر در تصویری که از جنگ وی با محمد گورکانی، پادشاه هند، کشیده شده، بیرقی سه گوش با رنگ سفید در دست دارند که در گوشۀ بالایی آن نواری سبز رنگ و در قسمت پایینی آن نواری سرخ دوخته شده است. شیری با دم برافراشته به صورت نیمرخ در حال راه رفتن است و درون دایره خورشید آن بازهم " المک الله " آمده است. بر این اساس میتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلی ایران است. زیرا در این زمان بود که برای نخستین بار این سه رنگ بر روی پرچم های نظامی و ملی آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دوره قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلۀ قاجاریان، چند تغییر اساسی در شکل و رنگ پرچم داده شد، یکی این که شکل آن برای نخستین بار از سه گوشه به چهارگوشه تغییر یافت و دوم این که آغامحمدخان به دلیل دشمنی که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفید و سرخ پرچم نادری را برداشت و تنها رنگ سرخ را روی پرچم گذارد. دایره سفید رنگ بزرگی در میان این پرچم بود که در آن تصویر شیر و خورشید به رسم معمول وجود داشت با این تفاوت بارز که برای نخستین بار شمشیری در دست شیر قرار داده شده بود. در عهد فتحعلی شاه قاجار، ایران داری پرچمی دوگانه شد. یکی پرچمی یکسره سرخ با شیری نشسته و خورشید بر پشت که پرتوهای آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتی آور این که شیر پرچم زمان صلح شمشیر بدست داشت در حالی که در پرچم عهد جنگ چنین نبود. در زمان فتحعلی شاه بود که استفاده از پرچم سفید رنگ برای مقاصد دیپلماتیک و سیاسی مرسوم شد. در تصویری که یک نقاش روس از ورود سفیر ایران " ابوالحسن خان شیرازی " به دربار تزار روس کشیده، پرچمی سفید رنگ منقوش به شیر و خورشید و شمشیر، پیشاپیش سفیر در حرکت است. سالها بعد، امیرکبیر از این ویژگی پرچم های سه گانۀ دورۀ فتحعلی شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزی را ریخت. برای نخستین بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشین فتحعلی شاه ) تاجی بر بالی خورشید قرار داده شد. در این دوره هم دو درفش یا پرچم به کار می رفته است که بر روی یکی شمشیر دو سر حضرت علی و بر دیگری شیر و خورشید قرار داشت که پرچم اول درفش شاهی و دومی درفش ملی و نظامی بود.

امیرکبیر و پرچم ایران

میرزا تقی خان امیرکبیر، بزرگ
مرد تاریخ ایران، دلبستگی ویژه ای به نادرشاه داشت و به همین سبب بود که پیوسته به ناصرالدین شاه توصیه می کرد شرح زندگی نادرشاه را بخواند. امیرکبیر همان رنگ ه
ای پرچم نادر را پذیرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطیل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمینۀ پرچم سفید، با یک نوار سبز به عرض تقریبی 10 سانتی متر در گوشه بالائی و نواری سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائین پرچم دوخته شود و نشان شیر و خورشید و شمشیر در میانه پرچم قرار گیرد، بدون آنکه تاجی بر بالی خورشید گذاشته شود. بدین ترتیب پرچم یران تقریباً به شکل و فرم پرچم امروزی ایران درآمد.

انقلاب مشروطیت و پرچم ایران

با پیروزی جنبش مشروطه خواهی در ایران و گردن نهادن مظفرالدین شاه به تشکیل مجلس، نمایندگان مردم در مجلس های اول و دوم به کار تدوین قانون اساسی و متمم آن می پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسی آمده بود: " الوان رسمی بیرق ایران، سبز و سفید و سرخ و علامت شیر و خورشید است"، کاملا مشخص است که نمایندگان در تصویب این اصل شتابزده بوده اند. زیرا اشاره ی به ترتیب قرار گرفتن رنگها، افقی یا عمودی بودن آنها، و این که شیر و خورشید بر کدام یک از رنگها قرار گیرد به میان نیامده بود. همچنین درباره وجود یا عدم وجود شمشیر یا جهت روی شیر ذکری نشده بود. به نظر می رسد بخشی از عجلۀ نمایندگان به دلیل وجود شماری روحانی در مجلس بوده که استفاده از تصویر را حرام می دانستند. نمایندگان نواندیش در توجیه رنگهای به کار رفته در پرچم به استدلالات دینی متوسل شدند، بدین ترتیب که می گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پیامبر اسلام و رنگ این دین است، بنابراین پیشنهاد میشود رنگ سبز در بالی پرچم ملی یران قرار گیرد. در مورد رنگ سفید نیز به این حقیقت تاریخی استناد شد که رنگ سفید رنگ مورد علاقۀ زرتشتیان است، اقلیت دینی که هزاران سال در ایران به صلح و صفا زندگی کرده اند و این که سفید نماد صلح، آشتی و پاکدامنی است و لازم است در زیر رنگ سبز قرار گیرد. در مورد رنگ سرخ نیز با اشاره به ارزش خون شهید در اسلام، بویژه امام حسین و جان باختگان انقلاب مشروطیت به ضرورت پاسداشت خون شهیدان اشاره گردید. وقتی نمایندگان روحانی با این استدلالات مجاب شده بودند و زمینه مساعد شده بود، نواندیشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شیر و خورشید کشاندند و این موضوع را این گونه توجیه کردند که انقلاب مشروطیت در مرداد (سال 1285 هجری شمسی 1906 میلادی) به پیروزی رسید یعنی در برج اسد(شیر). از سوی دیگر چون اکثر ایرانیان مسلمان شیعه و پیرو علی هستند و اسدالله از القاب حضرت علی است، بنابرین شیر هم نشانه مرداد است و هم نشانه امام اول شیعیان در مورد خورشید نیز چون انقلاب مشروطه در میانه ماه مرداد به پیروزی رسید و خورشید در این ایام در اوج نیرومندی و گرمی خود است پیشنهاد می کنیم خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کنیم که این شیر و خورشید هم نشانه علی باشد هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد یعنی روز پیروزی مشروطه خواهان و البته وقتی شیر را نشانه پیشوای امام اول بدانیم لازم است شمشیر ذوالفقار را نیز بدستش بدهیم. بدین ترتیب بری اولین بار پرچم ملی ایران به طور رسمی در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکمیت ملی مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزیر وقت به پیشنهاد هیاتی از نمایندگان وزارت خانه های خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طی بخشنامه ای ابعاد و جزئیات دیگر پرچم را مشخص کرد. بخشنامۀ دیگری در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طی آن مقرر گردید طول پرچم اندکی بیش از یک برابر و نیم عرضش باشد.

پرچم بعد از انقلاب اسلامی

در اصل هجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی مصوب سال 1358 (1979 میلادی) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوری اسلامی از سه رنگ سبز، سفید و سرخ تشکیل می شود و نشانه جمهوری اسلامی با حروف ((الله اکبر)) نشان داده میشود.   

+ نوشته شده توسط داریوش در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 10:32 |

نماد فروهر

farvahar

 

  نياكان ما از چند هزار سال پيش دريافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده كه پويندگي و بالندگي انسان از كوشش و جوشش آن‌هاست.

فروهر از دو واژه‌ي “فره” به معني جلو، پيش و “وهر” يا ورتي به معني برنده و كشنده درست شده است و شايد بتوان گفت از نظر زندگي، فروهر بزرگترين و باارزش‌ترين جزء وجود انسان است ، چون پرتوي از هستي بي‌پايان اهورامزداست كه انسان را به‌سوي رسايي رهنما مي‌شود و وظيفه‌ي پيش‌بري و فرابري، براي انسان به برترين پايه‌ي هستي را داراست. و پس از مرگ با همان پاكي و درستي به اصل خود (اهورامزدا) مي‌پيوندد.

امروزه نگاره‌ي زير بين زرتشتيان نمايانگر شكل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ي دين زرتشتي به‌كار مي‌رود. اين نگاره، گذشته‌ي چندين هزارساله داشته و شبيه آن در جاهاي ديگر و نزد قوم‌هاي ديگري ديده شده است ولي شكل كنوني آن در كتيبه‌هاي هخامنشي بالاي سر پادشاهان ديده مي‌شود.


 هر پاره‌اي از نگاره‌ي فروهر يادآور اهميت و مسوليت فروهر در زندگي است:

1-      سر: سر فروهر به‌صورت مردي سالخورده است تا با ديدن آن به‌ياد آوريم كه فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمايي مي‌كند.

2-      دست‌ها: دست‌هاي فروهر به‌طرف بالاست به‌خاطر آنكه هميشه به اهورامزدا توجه داشته باشيم.

 در دست فروهر حلقه‌اي وجود دارد كه آن‌را نشانه‌ي احترام به عهد و پيمان مي‌دانند.

3-   بال‌ها: بال‌هاي فروهر باز است. چون با ديدن بال‌هاي باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پيشرفت شده و از ديدن اين دو بال باز فورا به ياد مي‌آورد كه فروهر او را به‌سوي پيشرفت و سربلندي راهنمايي مي‌كند.

همچنين هر بال خود داراي سه بخش است كه نشانه‌ي انديشه‌نيك، گفتار نيك و كردار نيك بوده و با ديدن اين سه بخش آگاه مي‌شويم كه هرگونه پيشرفتي بايد از راه درست يعني به‌وسيله‌ي انديشه و گفتار و كردار نيك انجام شود.

4-   دايره ميان شكل: دايره خطي‌ است منحني كه از هر نقطه‌ي آن شروع كنيم باز به همان نقطه خواهيم رسيد. منظور از اين دايره در ميان فروهر، نشان‌دادن روزگار بي‌پايان است. به اين معني كه هر عمل و كرداري كه در اين زندگي (روي دايره) صورت گيرد نتيجه‌ي آن در همين دنيا متوجه انسان است و اثر آن باقي خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دايره خواهد رسيد). و در جهان ديگر روان از پاداش يا جزاي آن برخوردار خواهد شد.

5-   دامن: دامن فروهر از سه قسمت به‌وجود آمده كه نشانه‌ي انديشه و گفتار و كردار بد است . از مشاهده‌ي اين سه بخش درمي‌يابيم كه همواره بايد انديشه و گفتار و كردار بد را به زير افكنده، پست و زبون سازيم. (همانطور كه دامن در زير قرار دارد)

6-   دو رشته‌ي آويخته: اين دو رشته نشانه‌ي سپنتامينو (مينوي خوب) و انگره‌مينو (مينوي بد) است كه هميشه ممكن است در انديشه‌ي انسان ظاهر شوند . وظيفه‌ي هر زرتشتي اين است كه خوبي را در انديشه‌ي خود قرار داده و بدي را از آن دور كند (نيك بينديشد).

+ نوشته شده توسط داریوش در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 10:22 |